تبليغاتX
دخترونه های گلابتون

دخترونه های گلابتون

به دخترونه های گلابتون خوش آمدید

سلام

من و امیر از پارسال تصمیم گرفتیم که نیمه ی شعبان ها شله زرد بپزیم . اولین سال که ما هنوز هر کدوم خونه ی پدرمون بودیم ولی امیر همه ی موادشو خرید و منم تو خونه ی مامانم شله زردو پختم البته با کمک مامانم چون اونموقع خیلی وارد نبودم.

اما امسال خودم دست به کار شدم و نذریمو درست کردم. جاتون خالی خیلی خوشمزه شد. (این عکسی که پایین می بینید هم عکس شله زرد خودمه).  تصمیم گرفتم بیام اینجا و دستور پختشو بنویسم برای کسایی که مثل خودم تازه دارن آشپزی می کنن .

برنج ۳ پیمانه

آب ۳۰ پیمانه

شکر ۴ یا ۵ پیمانه

گلاب ۵/۱ پیمانه

زعفران ساییده شده ۱ قاشق چایخوری

خلال بادام و پسته نصف یک پیمانه

دارچین و گردو رنده شده برای تزیین

برنج و آب رو روی بزرگترین شعله گازتون بگذارید. وقتی که اولین جوشها رو زد کف روی برنج روجمع کنید سپس مقداری از زعفران را در آب داغ حل کنید و به برنج اضافه کنید تامغز برنج رنگ بگیرد. یکی دو ساعت که از جوشیدن برنج گذشت شکر رو پیمانه پیمانه اضافه کنید . در مورد شکر این توضیح رو بدم که مقدار شکر سلیقه ای هست اگر تعداد پیمانه های شکر و برنج برابر باشه شله خیلی کم شیرین مشه . من یک یا دو پیمانه بیشتر رو می پسندم که خیلی هم شیرین نیست. ضمنا شله زرد وقتیکه داغه شیرینتر به نظر می یاد. وقتی شکر رو اضافه کردید دیگه شله رو رها نکنید چون زود ته میگیره. در این مرحله می تونید گلاب و بقیه ی زعفران آب کرده را هم اضافه کنید تا به رنگ دلخواه در بیاد .همچنین خلال بادام و پسته رو اضافه کنید .شله باید آنقدر بجوشد که وقتی در کاسه میریزید مثل ماست شل و روان نباشه خیلی هم سفت نباشه. وقتیکه زیر قابلمه رو خاموش کردید فورا تا سرد نشده آن را در ظرفهای مورد نظر بکشید وبعدروی آن را تزیین کنید. در میانه ی پخت هر وقت احساس کردید شله شما سفت شده می تونید بهش آب اضافه کنید.

***

میلاد آقا امام زمان رو به تمام کسانی که عاشقانه دوستش دارند و منتظر آمدنش هستند تبریک می گم.

من شخصا مهمترین آرزوم زندگی کردن در زمان حکومت امام زمان هست.خیلی دوست دارم ببینم دنیایی که الان تا سرت رو بر می گردونی جیبتو زدن اون موقع چه جوری میشه که می گن به اندازه ای عدالت بر قرار میشه که طلا و جواهر گوشه ی خیابونا ریخته اما کسی میلی به برداشتنشون نداره! و خیلی چیزای دیگه که واقعا رویایی هستن و ما حتی خوابشم نمی بینیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام

اصلا جاتون خالی نبود . 5 روز طب و لرز  !
اما نمی دونید چه پرستار خوبی داشتم . اونقدر دور و برم می چرخید که بعضی وقتا گریه م می گرفت از اینهمه محبتش .نصفه شبا که گلوم خشک می شد تا می گفتم امیر از جاش میپرید و برام آبجوش و عسل میآورد . کاری که اگه خدایی نکرده اون مریض بشه شاید نتونم براش انجام بدم.
مثل مامانا مرتب دستمال خنک می ذاشت رو پیشونیم و هی زنگ می زد از خواهرش می پرسید "حالش خوب نشده چی کار کنم؟" چقدر آب میوه برام میگرفت. داروهامو سر وقت می داد . برام سوپ میخرید از رستورانا :)

ایشالا هیچ وقت محبتاشو تو مریضی براش جبران نکنم.

همیشه شنیده بودم مردا زنشون رو تا وقتی می خوان که سالم و ترگل ور گله ولی امیر بهم ثابت کرد که اینطوری نیست .

اگه یه آقایی از این جا رد شد بدونه و همیشه یادش بمونه که شاید به نظر نیاد ولی این چیزا برای خانوما خیلی مهمه و شاید تا آخر عمر از یادشون نره !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

اووووه ، نمی دونید چقدر زحمت کشیدیم و اینور و اونور دویدیم تا این دو سه ساعت به خوبی و خوشی برگذار بشه.

بالاخره جشن عروسی در روز جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ برگذار شد. همه می گفتن خیلی خوشگل شدم ، امیر هم که از آرایش اصلا خوشش نمیاد ایندفه اعتراف کرد که خوشگل شدم . خودش هم رفته بود آرایشگاه و انصافا شده بود یه داماد شاخ شمشاد. ماشین عروسمون یه مزدا 323 بود که امیر از دوستش گرفته بود ، هنوز به آرایشگاه نرسیده گل آرایی جلوش داغون شده بود چون علی رغم توصیه های گلفروش امیر آقا تند رانندگی کرده بود.

امان از دست این فیلمبردارا ، به ما گفته بودن باغ خصوصیه ولی وقتی رفتیم اونجا یه عروس و داماد دیگه هم بودن دیگه اینجا بود که غیرت امیر آقا به کار افتاد و با اون یکی عروس داماد بی خیال قایم موشک بازی می کرد " وایسا پشت این پرده تا اونا رد بشن ، تو برو از اونور بیا که اینا نبیننت... " فیلم برداره هم نمیدونم اگه این سه تا کلمه رو ازش می گرفتن چی میخواست بگه " صحبت ، لبخند بوسه " و مدام اینا رو تکرار میکرد ، خلا صه بعد از کلی خندیدن الکی و راه رفتن و غلت زدن تو خاک و خل رفتیم آتلیه ، از قضا آتلیه ش هم خصوصی نبود و ما دو ساعت با اون وضع نشستیم تا نوبتمون بشه ، خلاصه اونقدر منتظر شدیم تا نماز مغرب و عشامون رو هم همونجا خوندیم ، دیگه بعدش تند تند عکسامونو انداختیم و راهی تالار شدیم ، تو راه هر دومون به شدت استرس داشتیم ولی وقتی رسیدیم و وارد شدیم همش فرو کش کرد. بعد از مراسم هم که دوستای امیر طبق عادت عروس کٍشون که چه عرض کنم عروس کٌشون رو شروع کردن ، باسرعت میومدن جلوی ماشین و می زدن رو ترمز ! چند بار نزدیک بود برم تو شیشه ، امیر هم با اون جیغایی که من می زدم معلوم بود ترسیده ولی نمی خواست کم بیاره. خلاصه هر جور بود، خدا خواهی سالم رسیدیم به خونه ی کوچولومون تو اختیاریه .

 آخرش هم مامان باباهامون اومدن و دست به دستمون دادن و آرزوی خوشبختی برامون کردن و رفتن...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سال نو مبارک . امیدوارم همه ی مردم امسال سالی خوب و خوش و پر از کامیابی و موفقیت داشته باشن.

امسال با همه اتفاقاتش گذشت تا یک سال از عمر ما رو رقم بزنه . شاید امسال مهمترین سال زندگی من بود ، با چه سختی قضیه خاستگاری رو به مامان و بابام گفتم ، عمل امیر که واقعا برام سخت بود ، نامزدی مون ، ازدواج برادرم ، عقد بیاد موندنی مون تو دفتر یکی از فامیلهای امیر تو هفت حوض ، ازدواج تنها دختر خالم ، سفر مشهدمون و غذای حضرتی که خیلی اتفاقی قسمتمون شد و آخر از همه فوت آقاجونم...

راستی هم من هم امیر ۲۴ اسفند رفتیم رای دادیم ، من کاری به این حرفها ندارم که چه کار برامون کردن چه کار کردن ، من با رایم به انقلاب و نظامی رای دادم که بهش اعتقاد دارم.

***

اینو خودم تازه فهمیدم ، خیار رو اگر از قسمت پر رنگترش یعنی اون قسمتی که فکر می کنین تلخه گاز بزنین می بینین که اصلا تلخ نیست ، تست کنین ببینین درست می گم ؟ البته شاید این موضوع یه پند اخلاقی هم داشته باشه ، تو زندگی از کارهایی که فکر می کنین تلخ و سخته پرهیز نکنین شاید خیلی هم آسون و شیرین باشه

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

آخرین پستم حدودا مربوط به شش ماه پیش هست.در این مدت اتفاقهای زیادی افتاده  ، واقعا دیگه اثری از اون ناراحتی که تو پست قبلی داشتم نیست. خدا رو شکر همه چیز به بهترین شکل ممکن درست شد . یه جورایی برای خودم باور نکردنی بود . دست خدا درد نکنه، نمی دونم ... شاید یه نفس حقی پست قبلیمو خونده و برام دعا کرده . انشالا به صاحب امروز و امشب خدا همه رو به آرزو هاشون برسونه...

***

 امسال سال خوک هست و شنیده بودم سال صلح و آرامش و سال ازدواج جوانها خواهد بود با اینکه برعکس همکارهام اصلا اعتقادی به تاثیر سالها و ماهها بر سرنوشت انسانها ندارم ولی این گفته رو درباره ی سال خوک بشدت قبول دارم . ما امسال تا الان ۶،۷ عروس یا داماد در فامیل داشتیم که در نوع خودش بی نظیره !

من و امیر هم اگه خدا بخواد قبل از ماه رمضون رسما نامزد می شیم !

***

چه صدای دف و نی قشنگی می آد ، نمی دونم از کجاست ، احتمالا از این "خانه شعر"ه روبرومونه ، پنجره رو باز کردم که بهتر بشنوم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

نمی دونم چند روز گذشته. به نظرم این چند روز یه ماه می آد.

خیلی دارم خودمو کنترل می کنم.

من اصلا نمی دونستم دپرس یعنی چی . آدم چی میشه که افسرده می شه  از ناراحتی مریض میشه.ولی حالا دارم می فهمم.

با این که الان باید همه ی سعیمو بکنم که فراموشت کنم ولی نمی دونم چرا از صبح تا شبم فقط صرف زنده نگه داشتن یاد تو میشه !!!

نه. اینطوری نمی مونه . نباید بمونه.

ما عادت می کنیم....

ب م ف ج ن :)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

ای بهرخ خانوم.... دیگه حال و حوصله ی وبلاگ نوشتن رو ندارم  یعنی می دونید شورش از کله م پریده   ولی چشم روی شما رو نمی شه زمین انداخت.

از بین اون چند تا راهی که می تونستم انتخاب کنم بیمه رو انتخاب کردم تا تمام و کمال دختر بابام بشم  می دونید چرا اینو می گم ؟ چون همیشه بابام می گفت اگه دختره منی باید حقوق بخونی حالام می گه اگه عزیز بابایی باید بیمه بخونی تا بیای بشینی بغل دست خودم  کم کم دارم فکر می کنم بهتره زودتر خودم برم شوهر کنم تا یکی از بچه خواهراشو با همین ترفند نبسته به نافم !!

***

دارم کتاب "در محضر لاهوتیان" نوشته ی محمد علی مجاهدی رو می خونم.درباره زندگی آقای مجتهدی و یک کمی هم درمورد زندگی خود آقای مجاهدی.این آقای مجاهدی نویسنده ی کتاب در زمان جوونیش یه تریپ عشقی خیلی بامزه ای با یه دختر پیدا می کنه.ماجراش جالبه  اونقدر از نظر روحی بهم نزدیک شده بودن که مثلا وقتی دختره داشته از جلوی خونه ی اینا رد می شده پسره از افزایش ضربان قلب خودش اینو متوجه می شده.خوده آقای مجتهدی هم که اصلا یه دنیاییه . دیروز به کتی می گفتم آدم اصلا باید یه بار به قصد زیارت آقای مجتهدی بره مشهد.(چقدرم که ما میریم مشهد ! یکی دو سال یه بار یه حالی به امام رضا میدیم   میریم پابوسشون)

***

چند روز پیش هم تو گیر و داره یه انتخاب وحشتناک و یه جداییه وحشتناکتر بودم.چی میشد آدم چشماشو می بست و باز می کرد و می دید مثلا چهار سال از ازدواجش با کسی که دوستش داره می گذره و با هم خوشبختن ؟

اونوقت هی مجبور نیست هزار تا عیب و ایراد رو سر تا پای پسرای مردم بذاره تا مامان باباشو راضی کنه که نمی خواد با اونا ازدواج کنه.از اونورم چهار سال فکر می کنم زمان مناسبیه واسه اینکه مطمئن بشه دیگه هیچ چیز نمی تونه اون دوتا رو از همدیگه بگیره...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام
این اولین پستم توی این وبلاگ هست اما اولین تجربه م توی نوشتن نیست وبلاگ نویسی رو با گلابتون شروع کردم. ولی به دلایلی دیگه نمی خوام دات کام باشم به همین خاطر دارم جمع و جور می کنم که بیام اینجا ! فعلا علی الحساب گلابتون رو بخونین تا کم کم اینجا برسم خدمتتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:36 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

تموم شد.
بالاخره بعد از چهار سال برو بیا و سر کلاس نشستن و درس خوندن و نخوندن و ...... تموم شد.
چقدر زود گذشت. انگار یه ماه پیش بود که همین آدما اومده بودن ایرانشهر که برای ترم اول ثبت نام کنن.....
و امشب همه اومده بودن که این پایان رو جشن بگیرن.خیابون شهدا ، باشگاه فرهنگیان جایی بود که خیلی هامون برای آخرین بار همدیگه رو دیدیم. از این فکر که درسم تموم شده یه حسی بهم دست می ده که دقیقا نمی دونم چیه ، هر چی هست می دونم که خوشحالی نیست.اصلا امشب دوستام هم بهم می گفتن که زیاد خوشحال به نظر نمی رسم.... شاید به خاطر اینه که تازه الان رسیدم به اول دو راهی.... فوق ، کانون وکلا ، سردفتری ، مشاوره ، شایدم بیمه !!
بعضی از استادهامون هم امشب اومده بوده بودن :
استاد پرچمی که اسم و چهره شو هیچ وقت یادم نمی ره ، چون ترم اول بد جوری حالمو گرفت ، و اتفاقا لوحمو امشب از دست ایشون گرفتم.
استاد نظیف که بی برو برگرد همیشه یه چیزی داشت که بهم بگه ، خانوم... سر کلاس آدامس نجوین ، خانوم... با موبایلتون بازی ! نکنین ، خانوم... امروز اصلا حواستون به درس نبود ، ( وسط حرفای گل انداختت با دوستت روی کاغذ ) خوب بذارین ببینیم نظر خانوم... چیه ! ( حالا نظر از کجا بیارم !؟!)
استاد کاظم نژاد ، با اون لهجه ی با مزش.... ایشون همین امشب سه بار با من سلام و احوال پرسی کرد!!!
استاد شاعری که به علت گفتن آنچه نباید می گفت! در همون اولین سال ورودش اخراج شد و امشب به دعوت دانشجوها توی جشن شرکت کرده بود.
و .... استاد خالقیان عزیزه دوست داشتنیه قربونش برم که بهترین استاد دنیا هست.

امشب دسته جمعی یه سوگند هم یاد کردیم که جز برای حق و عدالت قدم بر نداریم و هیچ وقت خدا رو فراموش نکنیم ....
و البته فقط در اون دنیا معلوم میشه که کدوممون به سوگند امشبمون وفادار موندیم !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط فاطمه 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.
تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.
ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.
همه چیز سیاه بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن!".
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی؟"
_ای خدا نجاتم بده!
_واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
_البته که باور دارم!
_اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن .....
مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

*****
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود........... در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!

وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط فاطمه